خانه »
سرگرمی »
دسته بندی "سرگرمی های گوناگون" (صفحه 2)
[caption id="attachment_7524" align="aligncenter" width="400"] حکایت پاداش زیاد برای انسان پرتلاش[/caption] یکی از شاهان عرب به نزدیکانش گفت: (حقوق ماهانه فلان کس را دو برابر بدهید، زیرا همواره ملازم درگاه و آماده اجرای فرمان است، ولی سایر خدمتکاران به لهو و سرگرمیهای باطل اشتغال دارند و در خدمتگذاری سستی می کنند.)یکی از صاحبدلان که اهل دل و باطن بود، وقتی که این دستور شنید، خروش و فریاد از دل آورد.از او پرسیدند: ...
[caption id="attachment_7516" align="aligncenter" width="400"] حکایت پندآموز ۳ سوال پادشاه[/caption]حکایت پندآموز ۳ سوالسلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.سوال اول: خدا چه میخورد؟سوال دوم: خدا چه می پوشد؟سوال سوم: خدا چه کار میکند؟وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود. غلامی فهمیده و زیرک داشت. وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم. اینکه: خدا چه میخورد؟ ...
حکایت «کار کردن»دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفتدرویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفتهاندنان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
بازي محلی لنگران:از جمله بازي هاي مهيج بومی ایلام ،بازي لنگران است كه هنگام تجمع چند خانواده براي تنوع و شادابي جمع آن را برگزار مي كنند.اين بازي سرعت، دقت و تيزهوشي و هوشياري خاصي را مي طلبد كه معمولا بازيكنان زبده ی اين بازي را انجام مي دهند .در اين رشته از بازي هاي سنتي بازيكنان به دو گروه تقسيم مي شوندو در زميني كه قبلاً خط كشي نموده ...
[caption id="attachment_6995" align="aligncenter" width="400"] داستان جالب محمدعلی پاشا و پسرک[/caption] روزی محمد علی پاشا، حاکم مصر،از کوچه ای عبور می کرد.در سر راه خویش، پسر بچه نُه ساله ای را دید.به او گفت:«سواد داری یا نه؟»پسرک جواب داد:«قرآن را خوانده ام و تا سوره انا فتحنا راحفظ کرده ام.» پاشا از این پسر خوشش آمد و یک دینار طلا به او بخشید.پسرک، سکه را بوسید و پس داد و گفت:«از قبول ...
داستان های جالب و خواندنی
داستان کوتاه کلوچهزن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد.
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!هر ...
داستانهای مثنوی معنوی
روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شدو ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شدهاند.معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نميآمدو زن بارها در غياب شوهرش اينكار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود.ولي صوفي آن روز بيوقت به خانه آمد. زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند.زن در خانه هيچ جايي براي پنهان كردن ...
متن آموزنده و جالب
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ... (متن زیبا):زﯾﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺸﯿﻦ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﭻﭘﭻ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺭﻭ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ...ﺑﺒﯿﻦ ﮐﯽ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻪ!ﺩﻟﺖ ﺍﺯ ﮐﺪﻭﻡ ﻋﺸﻖ ﺑﯿﺮﺍﻫﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻪ!ﺯﺑﻮﻧﺖ ﺍﺯ ﮐﺪﻭﻡ ﮐﻼﻡ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﻬﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ!ﺑﺒﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺟﺎﯼ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻥ...ﺭﻭﯼ ﮐﺪﻭﻡ ﺻﻮﺭﺕ ﺭﻭ ﻧﯿﻠﯽ ﮐﺮﺩﻩ!!!ﺑﺒﯿﻦ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﻭ ﺣﯿﺎﯼ ﮐﺪﻭﻡ ﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﻮ، ﭘﻨﻬﻮﻧﯽ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ!!ﺑﺒﯿﻦ ﮔﻮِﺷﺖ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺣﺮﻑ ﮐﺪﻭﻡ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺩﺯﺩﮐﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺭﻭ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ!ﺑﺒﯿﻦ ﺗﮏ ...