خانه »
سرگرمی »
دسته بندی "سرگرمی های گوناگون" (صفحه 3)
داستان طنز «آزمون دامادها»
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.مادر زن دامادها، یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کردو در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کردکه پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً...شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.فردا صبح یک ماشین ...
داستانهای آموزنده ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ میگذاشت.ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽآمد، ﺷﯿﺮ را میخورد ﻭ سکهاﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ میانداخت.ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ.ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ.ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ.ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ.ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ.ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ...
حکایت پندآموز ۳ سوالسلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.سوال اول: خدا چه میخورد؟سوال دوم: خدا چه می پوشد؟سوال سوم: خدا چه کار میکند؟وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود. غلامی فهمیده و زیرک داشت. وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم. اینکه: خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟ غلام گفت؛ هر ...
داستانهای کوتاه آموزنده
داستان کوتاه احساس شکست :روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادنيک ديوار شيشهاى در وسط صندوقچه آن را به دو بخش تقسيم کرد.در يک بخش، ماهى بزرگى قرار دادو در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بودو دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به ...
جملات فلسفی و آموزندهانسانیت
اولین چیزی است که
باید قبل از هر چیز داشت
زیرا هیچ چیز
کثیفتر از هرزگی
در لباس دیانت نیست
برتراند راسلسخن بزرگانایمان بدون عشق.. شما را متعصب
وظیفه بدون عشق.. شما را بداخلاق
قدرت بدون عشق.. شما را خشن
عدالت بدون عشق.. شما را سخت
زندگی بدون عشق.. شما را بیمار میکند
خلیل جبران جملات فلسفی و آموزندهفریبی که ما را خرسند میکند، بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد ...
آنتون چخوفسخن بزرگان خوشبختیاگر يک وقتی ناچار ...
حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردندو سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند.مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند،زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند، و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود.فرماندهان اندیشمند کشور، ...
حکایت های مثنوی
در زمانهای قدیم، حاکم ظالمی بود که هیزم کارگرهای فقیر را به بهای اندک می خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان می فروخت. صاحبدلی (یکی از اهل باطن) از نزدیک او عبور کرد و به او گفت:
ماری تو که کرا ببینی بزنی ...
داستان کوتاه شمع فرشته:مردي كه همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله اش را بسيار دوست ميداشت.دخترك به بيماري سختي مبتلا شد،پدر به هر دري زد تا كودك سلامتياش را دوباره به دست آوردهرچه پول داشت براي درمان او خرج كردولي بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد.پدر در خانهاش را بست و گوشه گير شد.با هيچكس صحبت نميكرد و سركار نميرفت.دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند ...